تبليغاتX
دفتر مشق
موفقیت معمولا نصیب کسانی می شود که وقتی برای جست و جوی آن ندارند. "لژو"

اشتراوس عزیزم سلام

نامه ام را زمانی می خوانی که روحت آزادانه سیر می کند.دل پرخونی از تو داشتم . خیلی سخت حرف می زدی . هر چه استاد از تو می گفت ، هرچه کتاب دکتر فکوهی رامی خواندم و هر چه به صدای ضبط شده استاد گوش می کردم باز هم نمی فهمیدم چه می گویی. اشتروس جان از تو عذر می خواهم. وقتی خبر مرگت را شنیدم نا خودآگاه یاد ترم پنج و لعن و نفرینهایی که نثارت می کردم افتادم .آخر همه که مثل تو نبودن. تازه ما شرح شرح شرح گفته هایت را می خواندیم و نمی فهمیدیم . به گمانم ادموند لیچ هم چیزی نفهمیده بود و به خاطر رودرواسی با تو شرحی بر گفته هایت نوشت . اشتروس جان چقدر از دستت عصبانی میشدم وقتی می گفتی ازدواج نوعی مبادله است.آن موقع که زنده بودی قدرتو را نمی دانستم اما طبق عادت مرده پرستی اکنون دلم برایت تنگ شده است. پدر مدرن ما به خاطر همه زحمتهایی که کشیدی از تو ممنونم. به گمانم اگر به چشم زخم اعتقاد داشتی و اعتقاد داشتم اینگونه نمی شد. آخر یکی چنان از سلامتی و شادابی ات تعریف می کرد که دهانمان از تعجب نیم متر باز مانده بود. کاش همان موقع برایت اسپندی دود می کردم و یا وان یکادی می خواندم.دعا می کنم  به خاطر خدماتی که به انسان شناسی کردی جایت در بهشت باشد.

دیدار به قیامت

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:32  توسط مرضیه جعفری   | 

محدثه و لعیا گفته بودن که در حاشیه برگزاری همایش بررسی مسائل اجتماعی مازندران قراره یه نمایشگاه عکس هم برگزار بشه .من هم که ماشاالله حس عکاسیم اساسی گل کرده بود خوشحال و سرخوش گفتم که من هم عکس می فرستم.این روزها هر کاری از من سر میزنه جز درس خوندن.راجع به حاشیه نشینی یه جایی رو مد نظر داشتم.خلاصه اینکه چون عکسها رو باید تا سیزدهم می فرستادم ، مجبور شدم دوشنبه برم بهشهر . بهشهر رو خیلی دوست دارم اما از خیابون امامش حالم بهم می خوره . اونقدر نامرتبه که می خوره تو ذوق آدم .مجتمع های تجاری و پزشکی شیک در کنار ساختمونهای مخروبه با سقف سفالی یا پیاده رو هایی که همش پر از نخاله است و خلاصه در حال ساخت و ساز هستن . از پارک تا بانک ملی رو همیشه ترجیح میدم در بدترین شرایط هم پیاده برم .چون مطمئنا پیاده زودتر می رسم تا با تاکسی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:10  توسط مرضیه جعفری   | 

آنفولانزا گرفتم.نه نترسید خوکی نیست. ما رو چه به خوکها . اما خداییش تو عمرم درد به این وحشتناکی رو تحمل نکرده بود. عجب گرفتاری شدیم ما . روح رو درست می کنیم ، جسم خراب میشه . به جسم می رسیم روحمون ناراحت میشه .والا ما هم موندیم تو کار خودمون . الان هم زدم به رگ بی خیالی و نشستم پشت کامپیوتر البته با اعمال شاقه . یه پتو رو کاملا دورم پیچیدم و در حال حاضر یه تب سنج هم تو دهنمه .از دیروز تا حالا بین 39 و 40 سیر می کنم . دمای بدنم رو می گم. با خودم می گم حالا که دارم اینهمه زجر می کشم ، کاش این آنفولانزا خوکی بود تا من هم یه چیز جدید رو تجربه کرده باشم . فکر کنم دارم هذیون میگم.اما خداییش مخم یه کمی لنگ می زنه . تا دوسال پیش یکی از آرزوهام این بود که دستم بشکنه.باورش سخته نه؟اما چیکار کنم دوست داشتم درد شکستگی رو تجربه کنم . اما وقتی ترم سه بودم دستم رفت لای در اتوبوس دانشگاه .وقتی یادم میفته دستم درد می گیره . دستم نشکست اما ناخنم رو کشیدند . اون هم کدوم ناخن، شصت دست راست . رسما از کار بیکار شدم . آخر ترم بود و کلی کار داشتم. روزی هزار بار می گفتم خدایا غلط کردم.الان هم فکر کنم باید روزی هزار بار بگم خدایا غلط کردم .خدا جونم سه چهار ماهی بهم مهلت بده محض رضای خودت یه کمی درس بخونم بعدش خود دانی.راستی الان دمای بدنم شده 38.7 .ظاهرا بهترم.اما فکر کنم باز هم دارم هذیون میگم. اصلا به من نیومده یه برنامه توپ واسه درس خوندن بریزم .هر وقت برنامه چیدم یه ضد حال اساسی خوردم. الان هم دیگه جون نوشتن ندارم.گفتم بیام یه چیزی بنویسم شاید حواسم پرت بشه و دردم هم کمتر. اما بدجوری استخونهام درد میگیره.فعلا خداحافظ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:29  توسط مرضیه جعفری   | 

دیروز یکی از دوستام برام پیامکی فرستاد.وقتی خوندم به بیچارگی و ذلیل بودن دخترها پی بردم.برداشتم از این پیامک این بود که یه جورایی ما دخترها دچار خودکم بینی هستیم یا راحتتر بگم عقده ای شدیم ( البته این رو هم بگم که خودم اصلا چنین احساسی ندارم).

پیامک این بود

"پسر نعمت است و دختر رحمت.خدا آدمی را به خاطرنعمتش بازخواست می کند اما به خاطر رحمتش نه.رحمت خدا روزت مبارک."

 من با متنش مشکل ندارم اما اینکه هی دخترها واسه هم می فرستن آدم احساس میکنه می خوایم به خودمون بقبولونیم که ما برتریم .حالا یکی نیست به اینها بگه که این نعمت و رحمت واسه پدرها و مادرهاست.چه سودی به حال ما داره.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:15  توسط مرضیه جعفری   | 

پاییز، مهر ، مدرسه ، معلم ،همکلاسی ، دانشگاه ، استاد ، همکلاسی ، هم اتاقی ، دوست ،استرس

نمی تونم فراموششون کنم. امسال برای اولین بار قرار نیست جایی برم . باید بمونم . یک هفته ای میشه که فقط دارم خاطراتم رو مرور می کنم .چه خوب و چه بد .اما حالا که فکر می کنم همشون شیرین بودند.حتی استرس ها و گریه های قبل امتحان که بیشتر وقتها با دیدن اولین سوال همه استرس ها از بین می رفت .چه مکافاتی داشتم بهتره بگم داشتیم با این استرس های من.نه تنها خانوادم بلکه معلمها و مدیرها هم از دستم کلافه می شدند.پارسال نوشته بودم که دلم می خواد اول مهر برم مدرسه . اما حالا میگم دلم می خواد یه جا برم .اول وآخر مهر هم فرقی نداره .دلم برای مدرسه هام تنگ شده.از مدرسه ابتدایی و راهنماییم دیگه چیزی باقی نمونده.الان یه مدرسه خوشگل جاشو گرفته .تا وقتی یادم میاد تو مدرسه بودم . تو همون مدرسه درب و داغون ابتداییمون که وقتی بارون می بارید از سقفش آب می چکید .فکر کنم حرف زدنم رو هم تو مدرسه یاد گرفتم . از سه چهار سالگی اونجا بودم.یه کمی می رفتم سر کلاس پیش دبستانیها یه کمی هم تو دفتر مدرسه پیش بابام می نشستم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:36  توسط مرضیه جعفری   | 

سلام

حالا که اومدین بی زحمت یه سری به اینجا بزنید .دیدم خودم خوشم اومد گفتم شما هم بخونید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:24  توسط مرضیه جعفری   | 

آشنایی با مفاهیم اساسی جامعه شناسی

حمید عضدانلو

نشر نی:1384

742صفحه

و مهمتر از همه :7800 تومان

 چند ماه پیش یه کتابی خریدم .گفتم بد نیست اونو به هم رشته ای ها و به خصوص هم کلاسی های خودم که مشکل من رو دارن معرفی کنم .عمق فاجعه رو زمانی درک کردم که ترم 6 سر کلاس قشربندی و جامعه شناسی انقلاب دکتر علیوردی نیا هر چی از مفاهیم از ما می پرسیدند و توضیح می خواستند ما فقط نگاه می کردیم .گاهی اوقات دست و پا شکسته بعضی  بچه ها یه چیزهایی می گفتند اما خب انتظار از یک دانشجوی ترم 6 بالاتر بود.همیشه دنبال یه کتابی می گشتم که فقط مفاهیم علوم اجتماعی توش باشه و توضیحاتی راجع به مفاهیم داده باشه . از هر کسی هم می پرسیدم می گفت برو آخر کتاب گیدنز رو بخون . من هم قانع می شدم (و صد البته از شدت تنبلی نمی خوندم، ولی شانس آورده بودم که دکتر شارع پور حفظ کردن یه تعداد لغات همراه با توضیحاتشون رو اجباری کرده بود).

دیروز هم وقتی داشتم با یکی از بچه ها صحبت می کردم این کتاب رو بهش معرفی کردم و به این نتیجه رسیدیم که خوندنش ضروریه.دیدیم خیلی بد که مثلا کارشناسی علوم اجتماعی داشته باشی و خیلی از مفاهیم رو ندونی چیه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 17:12  توسط مرضیه جعفری   | 

تا حالا فکرش رو هم نمی کردم که با این سرعت یه پروژه بهم پیشنهاد بشه . اولش با هم در مورد زمان انجام کار ، مدت انجام و دستمزد به توافق نرسیدیم . بالاخره با چک و چونه زدن های فراوان به نتیجه رسیدیم . چه روز خوبی هم کارم رو شروع کردم روز عید مبعث. دوشنبه عازم تهران شدم .ساکم رو بستم و رفتم . قرار بود که یه هفته بیشتر طول نکشه .اما چون کارفرما رو کامل می شناختم ، می دونستم که ممکنه زمانش طولانی تر بشه . برای همین برای ده روزی وسایل مورد نیازم رو برداشتم.چند روز اول به تهیه وسایل مورد نیاز برای اجرای پروژه گذشت . روز پنجم و ششم اوج فعالیت هامون بود . الحمدلله کارفرما هم آدم بدی نبود و خیلی باهام راه میومد و سعی می کرد همه خواسته هام رو به نحو احسن انجام بده . از روز ششم افتادیم تو سراشیبی . سختی کار کمتر شده بود . همانطور که حدس می زدم کارم یازده روز طول کشید . بالاخره روز یازدهم از دست کارفرما نجات پیدا کردم . تجربه خوبی بود . در همه روزهایی که کارم رو انجام می دادم به توصیه استاد عزیزم گوش کردم و سعی کردم با بینشم این کار رو انجام بدم.

وای نمی دونید چه لذتی داره آدم بخواد با بینش جامعه شناختی برای خواهرش اسباب کشی کنه .

 این بود اولین پروژه ای که انجام دادم . مقدار دستمزدی هم که دریافت کردم یه دنیا مهرو محبت بود.

راستی پروژه دوم در راهه.همین هفته قراره شروع بشه . البته زمان شروعش دست یه ووروجکیه که قراره به دنیا بیاد .الهی عمه فداش بشه .

و این است آخر و عاقب من.

نه اینطور هم نیست از فردا قراره برم کلاس زبان . یه دنیا انگیزه دارم. وقتی با استاد زبانم صحبت می کردم آخرش گفت "انگیزه شما منو به وجد آورد".خدا کنه هیجانم زودگذر نباشه.

من زنده ام . من دارم نفس می کشم .من نمی میرم .من گرفتار روزمرگی نمی شم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:30  توسط مرضیه جعفری   | 

امروز رفته بودم شهر کتاب . امکان نداره برم بهشهر و شهر کتاب نرم . آدم خیلی کتاب خونی نیستم . کلی کتاب نخونده دارم .اما همیشه باید شهر کتاب برم و اگه هم کتابی نخرم یه حس بدی بهم دست میده . هیچی مثل کتاب خریدن خوشحالم نمی کنه .

امروز اول رفتم طبقه دوم و کتاب درآمدی تاریخی بر نظریه اجتماعی  رو برداشتم. وقتی اومدم پایین تا پولش رو بدم و برم چشمم خورد به کتاب آنی دختر مو قرمز . اونقدر ذوق زده شدم که نا خودآگاه خیلی از داستانهاش تو ذهنم مرور شد . وقتی به خودم اومدم ، دیدم از در کتابفروشی اومدم بیرون و دو تا کتاب دستمه . درآمدی تاریخی بر نظریه اجتماعی و آنی دختر مو قرمز .

الان خیلی خوشحالم .


پ.ن :ظاهرا یه اشتباهی پیش اومده .من کتابی رو خریدم که برای کودکان ۷-۱۱ ساله و برای کودکان ۵- ۷ سال هم میشه خوند . قیمتش هم ۳۵۰ تومنه .یه کتاب کاملا کودکانه.برای همین هم بود که ذوق زده شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 1:37  توسط مرضیه جعفری   | 

 

 

عدالت احمدی نژاد  =  عدالت حضرت علی !!!

 ( البته به گفته خودش )

شما کدامیک را می پسندید؟؟؟

 ---------------------

این رنگ سبز ربطی به میر حسین موسوی نداره .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:18  توسط مرضیه جعفری   | 

امروز (دیروز )روز سختی برام بود هم برای من هم برای هم کلا سیهام . آخرین روز کلاسهای دوره کارشناسی . دیشب حول و حوش ساعت چهار صبح خوابم برد . صبح هم اونقدر دلشوره داشتم که نتونستم صبحونه بخورم .تا ساعت نه و نیم با بی حوصلگی تمام تو سایتهای مختلف چرخیدم .حالم از این همه تبلیغ انتخاباتی بهم می خورد .یه بغضی گلوم رو گرفته بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:23  توسط مرضیه جعفری   | 

دو ترم قبل چند تا از بچه ها راجع به عملکرد کتابخونه دانشگاه مطالبی تو وبلاگهاشون نوشته بودند. از منم خواسته بودند تا چیزی بنویسم . من هم چون تا دو سه روز پیش ضد حال چندان کلفتی از کتابخونه نخورده بودم ترجیح دادم چیزی ننویسم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:14  توسط مرضیه جعفری   | 

به ساعتم نگاه می کنم،5:30. باید بریم کلاس بعدی . از صبح تا حالا داریم تو کلاسها می چرخیم . هیچ انرژی برام نمونده .برای همین با سعیده و معصومه و خدیجه می ریم ردیف سوم .جاییکه زیاد در معرض دید استاد نباشیم.حوصله این کلاس رو ندارم .از شیوه تدریس استاد هم خوشم نمی یاد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:35  توسط مرضیه جعفری   | 

یکی از استادها همیشه جمله"هنر نزد ایرانیان است و بس "رو به تمسخر می گرفت ولی کم کم دارم می فهمم که ما واقعا هنرمندیم .

تو هر خوابگاهي يه جايي هست كه اسمشو مي ذارن سالن مطالعه. تا حالا نشنيدم كه دانشجويي از سالن مطالعه خوابگاش تعريف كنه.همه ميگن كوچيكه ، كثيفه ،خدا نكنه كسي شب امتحان گذرش به اون طرفا بيفته و .... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:20  توسط مرضیه جعفری   | 

سلام

دیدم دوستام در مورد تجربیات دکتر رفتنشون نوشتن گفتم من هم که افتخار !!! مراجعه به پزشکهای زیادی نصیبم شده یه حرفی بزنم.

هفته قبل چون طبق معمول سینوسهام مشکل پیدا کرده بودند ناچارا به یه متخصص حلق و بینی مراجعه کردم (البته قبلا هم دوبار رفته بودم).چند مورد تو مطب این دکتر دیدم که توجهم رو به خودش جلب کرد . بار اولی که رفته بودم در اتاق دکتر باز بود و یه چیزی جلوی در گذاشته بودن که مانع بسته شدن در بشه . هر بیماری که داخل می رفت راحت می شد مکالمه بین پزشک و بیمار رو شنید .صدای آخ و واخ کردن بعضیهاشون هم تو اتاق انتظار می پیچید . وقتی خودم رفتم داخل با اینکه خیلی آروم صحبت می کردم ولی احساس می کردم الان هیچ حریم خصوصی ندارم .مطمئنم خیلی های دیگه همین احساس رو داشتند . دفعات بعدی که در اتاق بسته بود منشی بدون اجازه و در زدن وارد اتاق می شد وموقع بیرون رفتن هم در رو  نمی بست .این مسئله رو کمتر تو مطبهای دیگه دیده بودم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:25  توسط مرضیه جعفری   |